تبليغاتX
..^*دلتنگی های من*^..
×××بی تو تنهای تنهام ای عشق من ×××

سلام

امروز جمعه 7 اردیبهشت 1386است.

خیلی دلم گرفته خیلی تنهام خیلی خیلی .الان حدود پنج روز میشه که با گلم حرف نزدم .خیلی دلم براش تنگ شده .دیشب اونقدر دل تنگ بودم که هر کسی بهم تو می گفت گریه می کردم .تو خوابگاه که اصلا نمی تونستم بمونم رفتم تو حیاط یه زنگ به طاهره زدم یه نیم ساعتی باهاش حرف زدم ولی بازم دل تنگیم برطرف نشد.یه نوحه گذاشتم زدم زیرگریه اونقدر گریه کردم که اشکم خشک شد و دیگه اشک نریختم .خیلی داغونم ...

(نمی دونم این گوشیم چش شده نه اس ام اس می گیره نه اس ام اس می فرسته .)اصلا ازت خبر ندارم که کجایی چی کار می کنی .امروز دلم می خواست بهت زنگ بزنم ولی پشیمون شدم (یعنی روم نشد.زنگ می زدم چی بهت می گفتم؟!)معلوم هم نیست گوشیم کی درست می شه؟!

نمی دونم چی بنویسم .نمی دونم...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:56  توسط گمشده قلب تو | 

به نام آنکه عشق را سرچشمه هستی قرارداد

امروز پنج شنبه است و من قراره فردا برم .اومدم که برای آخرین بار در فروردین 86 آپ کنم

نمی دونم در مورد چی بنویسم .غروب که داشتم درس می خوندم خیلی چیزا به ذهنم میومد منم خودم رو آماده کردم که اونا رو تو وب بنویسم .ولی حالا که اومدم اصلا چیزی به ذهنم نمی رسه .وقتی بهت می گم من فراموشی دارم حواس درست و حسابی ندارم می گی نگو .

چطوره از دیشب بنویسم وچیزایی که دیشب به ذهنم رسید.پس می نویسم:

دیشب مثل همه ی شبهای قبل دوباره اومدیم تو چت (منو تو هم که چه شبایی داریم .از دو تا نامزد هم بدتریم.هر کی نفهمه فکر می کنه که حتما نامزدیم.بی خیال)مثل همیشه نبودی.اول که یه کم باهم صحبت کردیم بعدش برای اولین بار در طول این چهارسال باهم دعوامون شد.البته بعضی وقتها بحث می کردیم ولی نه این جوری .دیشب یه جورایی بودی و این منو عصبی می کرد .آخه می دونستم داری یه چیزی رو ازم مخفی می کنی .هرچی هم که می گفتم می گفتی بی خیال دیگه من داشتم دیوونه می شدم.دیشب هم بهت گفتم من هر وقت که از دستت ناراحت می شم هزار بار ازم معذرت می خوای و تا از دلم درنیاری نمی ری ولی دیشب این جوری نبود وقتی گفتی می خوای بری سردردم بیشتر شد.نمی دونستم چی بهت بگم .یه لحظه ذهنم رفت به اینکه نکنه واقعا من بازیچه شدم.نمی دونم چرا این فکروکردم .البته چرا دروغ بگم خیلی وقتها به این موضوع فکر کردم .به اینکه تو واقعا منو می خوای یافقط......البته هر وقت که به طور غیر مستقیم باهات در این مورد صحبت می کنم .بهم می گی تو در مورد من چی فکر می کنی ...ولی هر کس دیگه ای هم که به جای من می بود شاید به این نتیجه می رسید .میدونی من واقعا دوستت دارم .وقتی بهت می گم گلم .نفسم یا زندگیم .یعنی واقعا هستی .یعنی واقعا جونم بسته به جونته .یعنی که جز تو کسی رو ندارم .تو همه کس من هستی .ولی نمی دونم تو چه جوری فکر می کنی .نمی دونم تو ذهنت چی می گذره .

می ترسم .خیلی هم می ترسم این ترس و دل شوره از دیشب بیشتر شده.از این می ترسم که یه روز تنهام بذاری .از این می ترسم که اونی که میخوای من نباشم .از این می ترسم که دو روز دیگه منو رها کنی .از این می ترسم که یه روزی تو رو با یکی دیگه ببینم (حتی فکر کردن بهش دیوونم می کنه .وای به این که اون لحظه برسه ....)گاهی وقتها با خودم فکر می کنم که تو این رابطه من مقصرم یا تو .ولی دلم همیشه خودم رو محکوم می کنه نمی دونم چرا دلم نمیاد که تو رو مقصر بدونم در صورتی که همه چیز رو تو شروع کردی .نمی دونم ......

یه چیز دیگه هم هست .من همیشه اون چیزی که تو دلمه رک بهت می گم .همیشه سعی می کنم که بهت محبت کنم .همیشه سعی می کنم سربه سرت بذارم.بخندونمت .خیلی وقتها حالم خیلی خیلی بد بوده ولی شنگول بودم که تو نفهمی و غصه نخوری .ولی تو زیاد بهم محبت نمی کنی .البته عیبی نداره .ولی گلم همون جور که تو نیاز به محبت داری منم نیاز دارم .منم تشنه محبتم .اونم محبت تو گلی .هیچ وقت نمی خواستم اینا رو بگم .حتی تو دست نوشته هام.ولی نمی دونم امشب چم شده .شاید همه اینا دست تو دست هم دادن تا من به این نتیجه برسم که تو منو نمی خوای .به اینکه من شاید تو رو از دست بدم.به خاطر این ترس و دلشورم تصمیم گرفتم که رابطمو باهات کم کنم که اگه یه روز تو رو دست تو دست با کس دیگه ای دیدم کمرم خم نشه .ویرون نشم .ولی می دونم که میشم چون من صادقانه می خواستمت و صادقانه دوستت دارم .

آخرین جملات :فقط آرزوی خوشبختی رو برای تو دارم .امیدوارم که به اونی که دوست داری برسی و خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی .وقتی که تو خوشبخت و شاد باشی منم هستم .من اگه بشکنم مهم نیست مهم تویی .پس سعی کن همیشه مواظب خودت باشی و شاد و خوشبخت زندگی کنی.

                    عاشقانه تر از همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 21:53  توسط گمشده قلب تو | 

با نام و یاد تو

الان دو سه روزی میشه که آپ نکردم .امروز اومدم و می خوام از روز تولدم شروع کنم:

دور روز پیش(12)تولدم بود .خودم یادم بود ولی هیچکدوم از اهل خونه خبر نداشتن .شب روز قبل تولدم مهمون داشتیم و من واقعا خسته بودم وقتی که رفتن بهت گفتم من خیلی خسته ام میرم بخوابم که تو گفتی می خوای بخوابی.گفتی نخواب .بعد که دیدی خیلی خسته ام گفتی برم بخوابم .من رفتم که بخوابم با تو هم خداحافظی کردم ولی نتونستم که بخوابم یه حسی بهم می گفت که تو یه چیزی می خواستی بهم بگی .گفتم نکنه دلت گرفته و می خواستی با من حرف بزنی ولی دیگه چیزی بهم نگفتی .هزار جور فکر کردم آخرشم خوابم نبرد که بعد بهت گفتم که خوابم نبرد یه کم باهم حرف زدیم ساعت از 12 گذشته بود که تو یه 5 دقیقه ای ساکت شدی و بعد اون متن رو واسم فرستادی (با تمام احساسات و علایق و باتمام وجود می گم:........................عزیزم تولدت مبارک.انشاالله صد سال زنده باشی)

خیلی هیجان زده شدم .اشک تو چشمام جمع شده بود آخه هیچ کسی یادش نبود ولی تو یادت بود

(بابام که بابامه دیروز که خواهرم بهش گفت بهم تبریک گفت و کادوش رو داد تصور کن تو 13 در حالی که داشتیم میرفتیم 13 به در)یه کم با هم حرف زدیم بعد من گفتم بیا تو چت که اومدی و خوب باهم حرف زدیم.روز تولدم رو اون روز صد بار بهم تبریک گفتی .منم برای اینکه از این کارت تشکر کنم تصمیم گرفتم یه جوری هم تو رو خوشحالت کنم هم خودم رو (می دونستم که دلت برام تنگ شده همون طور که دل خودم واست تنگ شده بود)تصمیم گرفتم به بهانه ی این که دلم واسه مادر بزرگت تنگ شده برم خونش البته واقعا دلم واسش تنگ شده بود .به مامان گفتم .مامان هم گفت باشه غروب میریم .به تو هم گفتم که من غروب میرم خونه مادربزرگت بعد هم تو رفتی بخوابی .وقتی که داشتم میرفتم بهت گفتم که من دارم میرم فکر کردم که هنوز خوابی .یه 15 دقیقه که بودیم تو اومدی اولش گفتم که دیگه نمیای وقتی اومدی داشتم بال در میاوردم نمی دونم تو چه جوری بودی من که خیلی خوشحال بودم اونجا هم تو پیش دستی کردی و سال نو رو بهم تبریک گفتی.(همیشه جلوتر ازمنی )دیگه یه یک ساعتی باهم بودیم .خیلی خوب بود.دعا می کنم که خوشحالت کرده باشم همون طور که تو خوشحالم کردی .می خواستم اذیتت کنم که ازت پرسدم که چرا اومدی برگشتی بهم گفتی خیلی نامردی .یعنی نمی خواستی منو ببینی غافل از این که من بیشتر به امید دیدن خودت اومده بودم با معرفت.ولی چیزی بهت نگفتم .روز خوبی بود فقط وقتی گفتی که شونم درد می کنه دیگه من داغون شدم به خصوص وقتی گفتی داری میری دکتردلم مثل سیر و سرکه می جوشید .باور کن اگه به جون خودت منو قسم نداده بودی خوب گریه می کردم واقعا سخت بود نمی دونستم چی کار دارم می کنم.صورتم مثل گچ شده بود .سعی می کردی دلداریم بدی ولی اصلا آروم نمی شدم .وقتی سردرد می شی من دیوونه می شم خیلی غصه می خورم حالا که شونت درد می کرد و داشت می زد تو سینه ات که دیگه هیچی هزار تا فکر ناجور کردم که وقتی الان فکرش رو می کنم به خودم و افکارم لعنت می فرستم و زبونم رو گاز می گیرم .اون شب هر جوری بود گذشت .ولی اگه بگم تا نزدیک صبح خوابم نبرد باورت می شه .خیلی شب بدی بود .خیلی سخت گذشت .ولی خدا رو شکر که خوب شدی.

دیروز هم که 13 بود که ماصبح رفتیم بیرون و شما غروب رفتین .من شبش خسته بودم وبهت گفتم می خوابم و تو هم گفتی منم می خوابم . من خداحافظی کردم و گفتم تا صبح خداحافظ که تو گفتی تا صبح .مگه من می ذارم که تو بخوابی .هر وقت بیدار شدم تو رو هم بیدار می کنم که گفتم باشه من خودم هم می خوام یه چیزی بهت بگم بیدارم کن که بهت بگم. که تو گیر دادی که همین الان بگو.من نگفتم که تو هم ناراحت شدی ازت معذرت هم خواستم بازم ناراحت بودی و به من می گفتی بی خیال .من رفتم بخوابم ولی نشد مگه گذاشتن من بخوابم به داداشم گفتم که منو ساعت 11 بیدار کن .همین که چشمام رو می بستم می گفت بیدار شو .هی می زد تو صورتم .هی متکا رو پرت می کردو می زد بهم. آخر به زور خوابیدم .کسی بیدارم نکرد که یه هو 12 خودم از خواب پریدم بهت مسج دادم جوابم و ندادی گفتم حتما باهام قهری خیلی منتظر شدم اصلا تا 3 خوابم نبرد صبح هم ساعت 5 بیدار شدم .الان هم تو مسج دادی می گی خوش خواب جان بیدار شو ....خدا کنه که ازم ناراحت نباشی

راستی دیشب خوابت رو دیدم خیلی خواب شیرینی بود .بابته این که وبت رو هم به خاطر روز تولدم آپ کردی هزار بار ممنونتم.ممنون که به یادمی .

                                           دوستت دارم گلم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:44  توسط گمشده قلب تو | 

با یاد تو

امروز هم اومدم بنویسم ولی امروز با روزای دیگه خیلی فرق می کنه من الان سه روز که دلم گرفته دلم می خواد داد بزنم گریه کنم البته گریه که می کنم همین که بهم می گن تو اشکهام می ریزه .امروز علاوه بر دلتنگی سر درد هم هستم چشمام هم خیلی درد می کنه فکر کنم به خاطر گریه هایی که کردم .نمی دونم چرا این فکر اوفتاده تو سرم و داره منو مثل خوره می خوره نمی دونم ....ولی تو با کارات داری بیشتر بهم ثابت می کنی که فکرم درست بوده.

دیروز عقد دختر دایی تو بود من خیلی دوست داشتم که بیام به خودت هم گفتم ولی کسی منو دعوت نکرد .از روز قبلش با حرفات یه احساسی بهم دست داد آخه یه جوری درباره دختر دایی خودت صحبت می کنی .بعدش هم که گفتی نمی خوام برم ...من زیاد بهش فکر نکردم ولی دیروز با حرفات این که می گفتی نمی خوام بهشون کمک کنم (درسته که خودم گفتم )ولی تو یه جوری می گفتی که من احساس می کردم ناراحتی ..حتی گفتی که به داماد هم گفتی که من نمیام ..همش می گفتی نمی رم و این جور حرفا ..من هر وقت بهت چیزی گفتم یا خواستم کاری بکنی گفتی چشم .ولی این بار هر چی بهت می گفتم که برو می گفتی نمی رم همین حرفات بود که باعث شد دلتنگیم بیشتر بشه باعث شدبه این فکری که کرده بودم مطمئن تر بشم دیگه داشتم دیونه می شدم تازه شام عقدشم نخوردی .موقع غروب فقط گریه می کردم بابا منو برد بیرون شاید حالم بهتر بشه که نشد بهت هم گفتم دلم گرفته ولی دلیلش رو نگفتم نمی خواستم بدونی .حتی فکر کردن در مورد اینکه تو دختر دایی خودت رو دوست داشتی و حالا چون داره ازدواج می کنه ناراحتی منو دیونه می کرد خیلی برام سخت بود به خصوص که دیروز بیشتر از همیشه سر درد بودی گفتم حتما داری حرص می خوری ..الان هم سرم درد می کنه گفتم بهت خوب شدم ولی اصلا حالم خوب نیست اصلا ..واقعا اگه این فکر من درست باشه چی ؟اگه تو اونو دوست داشته باشی چی ؟من اصلا خودمو نمی بخشم اصلا ...

الان هم که دارم ترانه رضا صادقی گوش می کنم که می گه :

یه دل می گه نشم عاشق کس

یه دل می گه میمیرم بی نفس

یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به هوس

یه دل می گه پر رنگ و ریاست

یه دل می گه اینه رویای ماست

یه دل می گه بگم و

یه دل می گه فردا بمون

یه دل می گه پر از عشقم هنوز

یه دل می گه که بساز و بسوز

سر کن بی فروغ .خو کن به دروغ .این عمر دو روز

یک عمر دو هوا خسته ام به خدا .نمی خوام نمی خوام بشم از تو جدا

رویای عزیز. تردید و گریز .بی عشق نمی تونم به خدا

سلطان قلبم .بی تو سرابم .آلوده ی فکر ناجور و تردید

واقعا قشنگه و غمگین من دارم باهاش اشک می ریزم.با حالو هوای من جوره.

فقط دعا کن که فکرم اشتباه باشه .وای اگه راست باشه چی کار کنم الان هم که مامان گفت که تو رو دیده که رفتی در خونه داییت .ولی تو به من نگفتی آخه هر کاری که می کنی من خبر دارم ولی این یکی رو بهم نگفتی دیگه دارم دیونه می شم .دوشب هم که میام تو چت فقط تو حرف می زنی راستش رو بخوای اصلا حرفی واسه گفتن ندارم در تمامه مدتی که باهات حرف می زنم حواسم به اینه که یعنی فکر من درسته ...نمی دونی چه حالی دارم ...

نمی دونم چرا این جوری شده نمی دونم چطور تمامه ترانه های غمگین رو واسه خودم گذاشتم چون واقعا حواسم نبود که چی انتخاب کردم .الان هم دارم ترانهحمید عسگری رو گوش می کنم .

آخه تو عزیز قصه هامی

آخه تو شعر روی لبامی

اخه جونه تو بسته به جونم

اگه بری دیگه نمی تونم

اخه اسم تو روکه میارم

می شی همه دارو ندارم

                              فقط دعا می کنم که فکرم اشتباه باشه

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 20:10  توسط گمشده قلب تو | 

با تمامه وجودو احساسم بهت می گم:

 

گلم دیوانه وار دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 3:43  توسط گمشده قلب تو | 

                                                   می دونی؟

یه اتاقی باشه گرم گرم

روشن روشن

تو باشی و من باشم...

کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید

تو منو بغلم کنی که نترسم...

که سردم نشه...که نلرزم...

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...

با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی.

بهت می گم چشاتو می بندی؟

می گی آره...بعد چشاتو می بندی.

بهت می گم... قصه میگی برام...تو گوشم؟

می گی آره...

بعد شروع می کنی آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند....

که هیچ وقت تموم نمی شن.

می دونی؟

می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.

یه حرکت سریع...

یه ضربه ی عمیق...

بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم

تو چشاتو بستی...نمی دونی.

من تیغ رو از جیبم در میارم...

نمی بینی که سریع می برم...

خون فواره می زنه...رو سنگای سفید...

نمی بینی که دستم می سوزه.

لبم رو گاز می گیرم ...که نگم آآآخ...

که چشاتو باز نکنی ونبینی منو...

تو داری قصه می گی.

دستمو می زارم رو زانوم...

خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...

و از زانوم می ریزه رو سنگا.

قشنگه مسیر حرکتش.

حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.

تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...

محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.

می بینی نا منظم نفس می کشم...

می گی... آآخی... دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی ...سرد تر می شم...

می بینی دیگه نفس نمی کشم...

چشاتو باز می کنی... می بینی که من مردم.

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم... از سرد شدن...

از خون دیدن...از تنهایی مردن...

وقتی بغلم کردی...دیگه نترسیدم.

مردن خوب بود...آروم آروم.

گریه نکن دیگه...

من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااا...

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.

گریه نکن دیگه...خب؟

می شکنه دلم...

دل روح نازکه...

نشکونش...

خب؟

من وقتی این نوشته رو خوندم اشک ریختم به نظرم خیلی قشنگ بود به همین دلیل تو وب خودم تایپ کردم.نمی دونم نظر تو چیه گلم ؟؟

واقعا قشنگ بود مگه نه؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:28  توسط گمشده قلب تو | 

به نام معبود عابدان معشوق عاشقان

دوباره اومدم .خیلی دوست دارم زود به زود آپ کنم ولی نمی شه.چی کار می شه کرد .

قراره شنبه برم مسافرت احتمال زیاد تا یه مدت آپ نمی کنم شاید هم آپ کردم البته اگه شد(سعی می کنم با سیستم پسر خالم بیام آپ کنم.حالا ببینم..)

خیلی حرف واسه گفتن داشتم فقط نقشه می کشیدم که کی بیام و آپ کنم حالا که اومدم نمی دونم چی بنویسم؟

آهان.از عشقم می نویسم گل سر سبد زندگیم .از کسی که تمامه وجودم رو تسخیر کرده ...

سلام گلم

دلم خیلی واست تنگ شده .ولی چی کار کنم که تقدیر اینه که من و تو دور از هم باشیم و سالی یه بار هم نتونیم همدیگه رو ببینیم ..می دونی گلی دیشب دلم می خواست زار بزنم .دلم می خواست داد بزنم آخه خیلی دلتنگت شده بودم.تو هی ازم می پرسیدی که چم شده ؟می گفتم خوبم ..در صورتی که اصلا خوب نبودم. درسته که منو تو با هم حرف می زنیم ولی...به خصوص که اون اتفاق هم افتاده بود جریانه داداشم...دیگه هیچی ...اعصابم هم خورد بود و هم دلتنگ بودم.وقتی طاهره اومد و داشت سر به سرم می ذاشت یه چیزی بهش گفتم که نفهمیدم کی ساکت شد و دست از سرم برداشت نمی دونم ناراحت شده یا نه !وقت هم نکردم باهاش تماس بگیرم....

دو روز دیگه هم که می خوام برم مسافرت که این جوری بیشتر از هم دور می شیم .مطمئنم که بیشتر دلتنگ می شم.وقتی امشب بهم گفتی که می خوای فقط بخندم و شاد باشم .با خودم گفتم:آخه گلم بی تو چه جوری ؟اصلا متوجه نشدم که کی این جمله رو واست فرستادم وقتی متوجه شدم که جوابمو دادی...گفتی مگه قرار نبود که همیشه احساس کنیم کنار هم باشیم ...آخه احساس کردن تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی من نمی خواستم اون جمله رو برای تو بفرستم .مثلا داشتم با خودم حرف می زدم...وقتی دیدم تو این جوری جواب دادی .گفتم الان با خودت می گی این دختره چقدر رو داره !خیلی خجالت کشیدم

اگه می خواست به همین منوال پیش بره فکر کنم آخرش خیلی چیزا که هیچوقت نخواستم بهت بگم حتما بهت می گفتم البته نه اینکه دست خودم باشه یه هو می دیدی همه چی رو بدون این که حواسم باشه برات نوشتم و فرستادم وقتی دیدم حالم این جوری بهتر دیدم که بحث رو عوض کنم گفتم میای تو چت و تو گفتی اره ...و من منتظرم که تو بیای و این جوری هم سعی می کنم که رو اعصابم مسلط باشم...

گلم خدا حافظی خیلی سخته  ..فردا من چی کار کنم؟؟؟

                                     خدایا کمکم کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:58  توسط گمشده قلب تو | 

تولدت مبارک گلم

امروز 18 اسفند ماهه سال 1385.سه روز پیش تولد عشق من بود گلی من سه روز یش به دنیا اومده ...گلم تولدت مبارک..انشاالله هزار سال زنده باشی و سربلند...

خیلی دوست داشتم که پیشت می بودم و از نزدیک بهت تبریک می گفتم ..ولی دیگه نشد ..انشاالله دفعه بعد..

می خوام یه اعتراف بزرگ بکنم .اونم اینه که خیلی بهت وابسته شدم خیلی خیلی ..اگه یک ساعت ازت خبر نداشته باشم دیوونه میشم .همین دیروز بود چون از شب قبلش دیگه ازت خبر نداشتم داشتم دیوونه می شدم از طرفی هم می دونستم که سر کلاسی .وقتی که مسج دادی و نوشته بودی سلام .سلام ..همش سلام ...اشکام ریخت آخه خیلی منتظر مونده بودم.خیلی دلتنگ بودم.دیروز بهت گفتم که مردم از دلتنگی ..این جمله رو با چشمای پر اشک نوشتم واقعا داشتم دیوونه میشدم ..به نظرم این همه که من بهت وابسته شدم تو این جوری نیستی تازه فکر می کنم که دارم خودم و عشقم رو بهت تحمیل می کنم... من نمی خوام بهت تحمیل بشم .خیلی دلم می خواد حرفای دلت رو می دونستم می فهمیدم که چی تو دلت می گذره ؟قبلا که خودت آدرس وبلاگت رو بهم نداده بودی حداقل می فهمیدم که اون چیزی که می نویسی از ته دله و راست راسته...خیلی دوستت دارم ...خیلی .

یه چیز دیگه توی این دو هفته هم حسابی سرم شلوغ بود هر چی بهشون می گم من فقط گلم رو دوست دارم و اونو می خوام حالیشون نمی شد.همش گیر داده بودن به من .دو تا از بچه ها و یکی از سرپرستامون ..چه فیلمی بود ...حالا مثلا من دارم فکر می کنم ..من که جواب بهشون دادم ولی اونا گفتن فکرات رو خوب بکن گفتم حتما ...ولی من که غیر از تو گلم به هیچی حتی خودم فکر نمی کنم ...برای من فقط تو مهمی نه کس دیگه ای ...فقط تو ...تمامه زندگی من فقط در تو خلاصه می شه ...نمی دونم که تو نسبت به من چطوری هستی ؟!ولی دوست دارم تو هم مثل من باشی ...دلم می خواد دست لیلی و مجنون رو هم از پشت ببندیم ..عشقمون از عشق اونا هم پاک تر باشه گلی ...

                            دوستت دارم

              تولدت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:8  توسط گمشده قلب تو | 

سلام گلم

امروز بعد از مدت ها اومدم آپ کنم .خیلی دلم برای وبم تنگ شده بود برای درد و دل کردن با تو توی این وب خیلی دل تنگ شدم .

چند روز قبل :

خیلی ازت دل گیر بودم اگه یادت باشه بهتم گفتم نمی دونم که چرا این جوری شدم ولی وقتی یه هویی کمتر بهم اس ام اس دادی احساس دلتنگی کردم .احساس تنهایی کردم دلم می خواست فقط گریه کنم و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه .اون روزش خیلی داغون بودم .بچه ها تا بهم می گفتن تو می زدم زیر گریه الان که یادم میاد و فکرش و می کنم می بینم چقدر سخت گذشت واسم. مامان که بهم زنگ زد خیلی باهاش سرد صحبت کردم طفلی خیلی ناراحت شد فکر کرد دلم برای خونه تنگ شده البته تنگ هم شده بود ولی دلیل اصلی تو بودی  ...هر چی سعی می کردم به روی خودم نیارم نمی شد .با این وضعیت دیدم که بهتر برم بخوام رفتم حوابیدم که تو بهم مسج دادی وقتی که مسج دادی زدم زیر گریه انگاری منتظر یه بهونه بودم ..خیلی گریه کردم ..اصلا نمی تونستم باهات حرف بزنم سعی کردم که تو متوجه نشی ولی تو فوری فهمیدی .آخه گلم چی بگم مونده بودم که چی جوابت رو بدم به همین دلیل برگشتم بهت گفتم حوصله ندارم که با این حرفم تو رو ناراحت کردم که خودم پشیمون شدم که چرا این حرف رو بهت زدم وی چه شبی بود اون شب ...آخه تصور کن من با زمزمه های تو خوابم می برد ..گاهی وقتا اصلا متوجه نمی شدم که کی خوابیدم حتی بدون خداحافظی با تو گلم ...ولی اون شب  و اون روز زیاد باهات حرف نزدم خیلی برام سخت بود . گفتم که بد جور بهت وابسته شدم به نظرم تو باور نکردی  ولی من واقعا بهت وابسته شدم حتی بیشتر از قبل .اون لحظه دوست داشتم که کنارم باشی بهم بگی گلم چرا این جوری شدی ؟چرا این همه ناراحتی ؟ولی تو نبودی تازه از حرف منم که بهت گفتم حوصله ندارم ناراحت شدی (ببخش گلم که ناراحتت کردم).....بی خیال گذشت و تموم شد

روز بعد :

همه چی رو بهت گفتم گفتم که به چه دلیل این همه بهم سخت گذشت .دلم نمی خواست که خودتو مقصر بدونی ولی از طرز حرف زدنت معلوم که خیلی ناراحت شدی .ولی تمامه روز با هام حرف زدی سعی کردی از دلم در بیاری .تو خیلی خوبی گلم

امروز:

از امروز چی بگم .صبح که رفتم کارورزی بهت مسج دادم .گفتی تنهام منم گفتم باهات حرف بزنم از تنهایی در بیای البته خودم هم تنها بودم.یه کم باهات حرف زدم ولی وقتی بهت گفتم که تنهام ساکت شدی .یه هو گوشیم زنگ خورد وقتی دیدم نوشته گلم یخ کردم .اصلا هاج و واج موندم .نمی دونستم چی کار کنم اومدم ردی تماس بدم دستم خورد رو دکمه و جواب دادم البته فوری قطع کردم.

اعصابم از دستت خورد شده بود مونده بودم چی بهت بگم که فوری اس ام اس دادی که چرا جواب نمی دی.(آخه من بهت چی می گفتم)وقتی گفتی که دلت واسه صدام تنگ شده و من اون جواب رو دادم (نه بابا )و تو ناراحت شدی ...هر چی بهت می گفتم تو گوش نمی کردی آخر هم برداشتی این جمله رو که من خیلی ازش بدم میاد و گفتی :غلط کردم..وای که من چقدر از این جمله متنفرم و اصلا دوست ندارم که گلم این جمله رو بهم بگه ولی تو هی می گی ..آخر هم از بس که ناراحت شدی و گفتی غلط کردم داشتی اشکمو در میاوردی آحر مجبور شدم که بهت بگم زنگ بزن تا دیگه ناراحت نباشی.و گفتم فقط یک دقیقه باهات حرف می زنم .ولی جناب عالی حدود ۳۹ دقیقه باهام حرف زدی اگه سرویس نمیومد دنبالم هنوزم حرف می زدی ..ولی یه اعتراف واقعا دلم برات تنگ شده بود هم صدات هم خودت هم حرفات ......اصلا دلم نمیومد که باهات خداحافظی کنم ..اولش که خیلی هول شده بودم نمی تونستم حرف بزنم تو حرف می زدی ولی هر چی سعی می کردم جواب بدم نمی شد بعدش کم کم یه کم باهات راحت شدم ....خیلی حرف زدیم از همه چی گفتیم و من گفتم دیگه حق نداری بهم زنگ بزنی ... گفتم تکرار نشه ..گفتی باشه...

الان هم دارم باهات حرف می زنم .

پس فعلا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 19:9  توسط گمشده قلب تو | 

                          بعضی روزا فکر می کنم که بار گناهم

                           کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم

    از خجالت بسته نگاهم                                   درونم می سوزه از سوزش آهم

    یاد گرفتاریم می افتم                                     یاد اون لحظه ای که می برنم

    به یاد غسل و کفنم                                        یاد فشار قبرمو فریاد زدنم

    یاد عذاب و بدنم                                       یاد اون لحظه ای که دو تا ملک. سوال کنن

    یاد ساکت شدنم                                         یاد اون شلاقایی که می زنن روی تنم

    که بگو خدات کیه ؟                                    قبلت کجاست ؟

   چیه کتابت و اسم پیمبرت و بگو                       کمکم کن که نمونه جوابم توی گلو

   تو سوال اولی بگم علی                                دیگه هر چی که بگن بگم حسین

الان که اومدم آپ کنم اصلا حالم خوب نیست .این نوشته های بالا رو هم که می بینی نوحه است الان دارم گوش می کنم من هر وقت که این و گوش می کنم فقط گریه می کنم.واقعا چه عذابی در انتظار منه..خدایا می ترسم .. خدایا عذاب قبر ...خدایا من از عذاب قبر می ترسم کمکم کن ..خدا جون کمکم کن..

رفتم نوشته های گلم و خوندم خدایا منو بکش که گلم این همه واسم غصه نخوره من نمی خوام گلم به خاطر من غصه بخوره.من همیشه اونو اذیت کردم همیشه ...خدایا من چه جوری اون دنیا جواب بدم .

نمی دونم چی بنویسم واقعا نمی دونم همیشه یه چیزی داشتم که بنویسم ولی حالا!؟

گلم بذار از خوابم بگم ..نمی دونم این چه خوابی بود که دیدم خیلی عجیب بود خیلی ترسیدم .خواب دیدم یکی داره من و از تو جدا می کنه .یکی داره بینمون فاصله میندازه .زیاد خوب یادم نیست فقط یادمه که خیلی گریه کردم خیلی زاری کردم گفتم من نفسمو می خوام من نمی تونم بدون اون زندگی کنم ولی کسی نبود که به دادم برسه.یه مادر و دختر بودن که می دیدن من دارم زار می زنم گریه می کنم ولی بهم محل نمی دادن و با هم حرف می زدن و به من می خندیدن .من و تو هر لحظه از هم دور می شدیم و با دوری من و تو اون دو تا هم خندون تر می شدن تو به طرف اونا می رفتی و من و تنها گذاشتی .داد می زدم نرو منو تنها نذار ولی تو تندتر می رفتی تا که هر سه تا تون محو شدین من تک و تنها تو اون صحرا موندم فقط گریه می کردم...الان که یادم میاد تنم می لرزه...

نمی دونم تعبیرش چیه !؟ولی دوست ندارم که این اتفاق برام بیفته ...نمی خوام از دستت بدم ...نمی خوام

ولی اگه این خواب واقعیت داشته باشه .اگه واقعا کسی بخواد تو رو از من بگیره ...اون وقت من دیوونه می شم .میمیرم ...خدا کنه خوابش دروغ باشه...

من دوستت دارم نمی خوام از دستت بدم خودت هم این خوب می دونی .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 19:30  توسط گمشده قلب تو | 

سلام گلم

بازم مثل همیشه نوشته هات رو خوندم مثل همیشه کلمه به کلمه ولی این دفعه خیلی دیر آپ کردی.

گلم نمی دونم چرا این جوری شدی ولی خیلی نگرانتم آخه تو خیلی غصه می خوری تو واسه کوچکترین چیز غصه می خوری و همین منو خیلی نگران می کنه آخه چرا ؟تا حالا هر کاری کردم که بتونم تو رو وادار کنم غصه نخوری نشده که نشده ....نمی دونم چه جوری باید بهت بگم که این چیزهای کوچیک و گذرا ارزش غصه خوردن ندارن.ارزش این که تو این همه بی تابی ندارن.می دونی گاهی وقتا با خودم که در موردت فکر می کنم به این نتیجه می رسم که تو همیشه به حرف مامانت گوش می کنی (البته این خوبه ولی نه بیش از حد) همیشه و در همه حال هر چی که بگه اگه اعصابش خورد باشه سر تو داد می زنه اگه کاری بخواهد انجام بده بازم باید تو باشی اگه هر چی که بشه فقط تو ....چرا گلم ...چرا تو باید همیشه غصه بخوری ...چرا تو باید کسی باشی که مامانت با داد زدن سرش آروم بشه ....اگه هم که دوست داری این جور آدمی باشی حداقل به هیچ کدوم از حرفای مامانت فکر نکن...غصه نخورفقط بهشون گوش کن(نوار آمریکایی) امروز سر مزار کاملا معلوم بود که مامانت یه چیزی گفته و تو دل گیر بودی .ناراحت بودی ...میدونی خیلی به داداشت حسودیم میشه هر چی اون بی خیال تو غصه می خوری چرا تو سعی نمی کنی  خودت رو بی خیال بگیری ...به خدا همه چی می گذره ...جدیدا هم که همش می گی از زندگی سیر شدی ...گلم می دونی چیه من هم یه زمانی از زندگی سیر بودم دلم می خواست زودتر بمیرم ولی از روزی که تو رو پیدا کردم و تا روزی که تو رو خواهم داشت هیچ وقت از زندگی کردنم پشیمون نمی شم چون تو رو دارم و تو تمامه زندگی منی ...اگه تو هم همچین فکری می کردی هیچ وقت از زندگی سیر نمی شدی ...من اگه از زندگی سیر بشم معادل اینه که از تو سیر شدم که این هم هیچ وقت ممکن نیست .زندگی برای من با یاد تو خیلی شیرینه .ولی قبل از اینکه تو رو پیدا کنم از زمون و زمان بدم میود به نقطه پوچی رسیده بودم و تو کسی بودی که به من هستی دوباره داد.ای کاش من هم می تونستم به تو هستی دوباره بدم اما صد حیف که من برای تو ارزشی ندارم.نو منو قابل نمی دونی....

به نظرم تو منو دوست نداری ...شاید هم اندازه ای که من تو رو دوست دارم منو دوست نداری چون اگه منو این اندازه دوست می داشتی دیگه هیچ وقت از زندگی سیر نمی شدی...

دلم می خواست الان می بودی تا یه کم باهات حرف می زدم ولی نیستی .گلم دیگه نبینم به جونه خودت قسم بخوری مگه به من نمی گی جونم خوب اگه من جونتم تو حق نداری به جونت قسم بخوری .خودت خوب می دونی که جونت خیلی برام عزیزه ...جونه من به جونت دیگه قسم نخور..باشه؟؟؟

خدایا کاری کن که عزیزم به زندگی امیدوار باشه...خدایا عشقم رو سالم و سربلند نگه دار...خدایا بهش صبر ایوب بده...

           الهی آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 1:14  توسط گمشده قلب تو | 

سلام

امروز دلم از دست خودم خیلی پر.اومدم تا جایی که می تونم بنویسم .

من دیشب باهات حرف زدم .یه مدت میشه که باهام خوب صحبت نمی کنی!احساس می کنم که دیگه برات اهمیت ندارم یا اینکه دیگه دوستم نداری....

......نمی دونی چقدر از دست خودم دلگیرم......

الان که دارم فکر می کنم به این نتیجه رسیدم که خودم اشتباه کردم.همه چیز تقصیر خودمه ..اگه من باهات حرف نمی زدم !اگه ای دیم و نمی داشتی !!اگه با هم ارتباط نمی داشتیم !!هزار تا اگه های دیگه ...شاید اونوقت اینجوری نمی شد...

حداقل اون موقع یه ذره مورد اعتمادت بودم .یه ذره برات ارزش داشتم .ولی خودم همه چیز و خراب کردم.همه چیز با اون تلفنت شروع شد و تا مهر و آبان سال قبل ادامه داشت در تمام این مدت منو تو خیلی باهم خوب بودم یه جورایی به هم وابسته شده بودیم من خودم طوری شده بودم که اگه یه روز باهات حرف نمی زدم دیوونه می شدم ولی با این حال هم بهت می گفتم که منو فراموش کنی چون هم از این رابطه خوشم نمی اومد و هم می ترسیدم که تو رو از دست بدم (چون می دونستم رابطه داشتن  باعث بشه من برات بی ارزش بشم .که همین جور هم شد)و حس می کردم که دارم خودم خرد می کنم .دارم ارزشم رو پیشت از دست می دم ولی تو که گوش نمی کردی چند بار هم سعی کردم که کاری کنم که فراموشم کنی ولی تو هر بار یه جوری منو به حرف میاوردی(نقطه ضعف منو پیدا کرده بودی.به جونه خودت قسمم می دادی و من هم که عاشقتم نمی خواستم که که بلایی سرت بیاد مجبور می شدم باهات حرف بزنم)من خودم مقصرم ولی چی کار کنم که جونه تو از همه چیز برام عزیزتره گلم.

تا اینکه مهر یا آبان سال قبل عزمم و رو جزم کردم و تصمیم گرفتم که رابطمون رو قطع کنم تصمیم سختی بود چون اصلا تاب و تحمل دل کندن از تو رو نداشتم منی که یه روز باهات حرف نمی زدم دیوونه می شدم تصمیم داشتم رابطمون رو قطع کنم ولی اراده کردم .تصمیم گرفتم و شروع به اجرا کردم تمامه توانم و گذاشتم تا بتونم این کار و بکنم ..

وقتی آن بودم و تو میومدی یا میرفتم یا اینکه خاموش میومدم ...وقتی سلام می دادی و نمی تونستم جوابت و بدم فقط گریه می کردم ...وقتی می گفتی چرا این جوری شد ؟نمی دونستم چی بهت بگم فقط گریه می کردم و تو دلم می گفتم عزیزم منو ببخش به خدا شرمندتم (بازاز یه طرف با خودم می گفتم خدایا چرا من این همه بدبختم ؟چرا این همه خودخواهم ؟؟....)خیلی برام سخت می گذشت تا اینکه یه کم برام عادی شد .یعنی یه کم تحمل اینو پیدا کرده بودم موقعی که بهت جواب نمی دادم گریه نکنم .ولی با این حال هم نشد تا امسال ....

امسال وقتی خطمو گرفتم البته دو سه ماهی گذشته بود که طاهره خانوم اومده بود پیشم و اون ماجراها اتفاق افتاد که قبلا نوشته ام ...

من زمانی از جریان تک زدن های طاهره برای تو باخبر شدم که روز کار ورزیم بود که تو هی زنگ می زدی تازه اون موقع فهمیدم که خانوم چی کار کرده .....دلم می خواست گوشی رو بردارم و صدات و بشنوم( چون واقعا دلم برات تنگ شده بود )ولی می ترسیدم که تو صدای منو بشناسی البته یه دفعه برداشتم چند بار که الو کردی و من صدات و شنیدم بعد قطع کردم .نمی دونی چه حالی داشتم تمامه دوستام فهمیدن همشون می پرسیدن چی شده ؟می گفتم چیزی نیست ...تا اینکه تو زنگ زدن رو قطع کردی و شروع به پیام دادن کردن اون قدر پیام دادی که مجبور شدم جوابت رو بدم .وقتی برام پیام می فرستادی و من می خوندم خیلی گریه کردم تازه فهمیده بودم که چقدر دل تنگتم ....تازه فهمیدم که من همش داشتم به خودم دروغ می گفتم ...خیلی برام گرون تموم شد ولی خودم کردم که لعنت برخودم باد....

یه مدت بود که اشتباهی برات پیام می فرستادم و خودم هم متوجه نمی شدم اگه یادت باشه یه دفعه باهم سراین موضوع بحث کردیم ولی باور کن به جونه خودم اگه عمدی بود ...

اون مدت خیلی برام سخت بود تازه فهمیده بودم که چی کار کردم ؟؟! با این حالی که من از تو دل بریده بودم برام سخت بودوقتی اومدم خونه و رفتم سراغ وبت بدتر شدم .وقتی نوشته هاتو خوندم داشتم دیوونه می شدم با خودم گفتم :خدایا آخه چرا من این همه خود خواهم ؟چرا عشقم رو دارم عذاب می دم ؟؟؟؟به خصوص جایی که نوشته بودی چی می شد اگه یه بار دیگه باهم حرف می زدیم!دیگه داشتم دیوونه می شدم(ولی باور کن این قطع کردن رابطه فقط به خاطر این بود که من پیشت بی ارزش نشم)بعد از اون نوشته ها من دیگه دل و زدم به دریا و بی خیال هر چی تصمیم بود شدم و هر شب میومدم به امید اینکه تو باشی و باهات حرف بزنم اما تو نمیومدی ..نمی دونی که انتظار چقدر سخته .؟هفت یا هشت شب بود که تا 2 نصف شب منتظرت می موندم .تا اینکه اون شب اومدی با اینکه می ترسیدم دوباره مثل قبل بشه ..می ترسیدم که جواب سلامت رو بدم .فقط به خاطره خودت جواب دادم (هر چند می دونستم که این جواب دادن منو پیشت بی ارزش تر از همیشه می کنه با این حال جواب دادم )نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود وقتی می گفتی بی معرفت....بی انصاف ...می گفتم بگو حقمه ...هر چی دوست داری بهم بگو.....خیلی سعی می کردم جلوی خودمو بگیرم تا گریه نکنم ولی بلافاصله که اتاق خالی شد شروع کردم به گریه ...تا جایی که می تونستم زار زدم ولی تو که نمیدیدی ...اگه یادت باشه همون شب ده بار بیشتر ازت طلب بخشش کردم چون احساس می کردم واقعا تو از دست من دلگیری .ولی تو هر بار می گفتی نه من از دست تو ناراحت نیستم .می دونی چیه :تو خیلی مهربونی ....خیلی بزرگواری.من لایق تو نبودم .من چیزی به جزء عذاب برات نبودم ...شب بعد از اون هم من باهات صحبت کردم ولی یه حسی بهم می گفت که تو عوض شدی دیگه اونی که من دوستش داشتم نیستی !!یه جورایی شده بودی ..با این حال به خودم می گفتم شاید هنوز از دستم دلخوره که این جوری می کنه ....وقتی که فهمیدی اون شماره ماله منه برام پیام می فرستادی .....نمی دونم چرا این همه عوض شدی....دیشب خیلی بهت گیر دادم که بهم بگی چرا این جوری شدی ؟چرا این همه عوض شدی؟تا اینکه برگشتی بهم گفتی :

آخه چی بگم !می دونی چیه؟من از اینکه این قدر باهام خوب شدی می ترسم .می ترسم دوباره ولم کنی آخه یه بار باهام خوب شدی ولم کردی....((ولی گلم من تو رو ول نکردم فقط می خواستم برات ارزش پیدا کنم مثل این دخترای خیابونی نباشم که نشد(نمی دونی که تمامه این مدت چه سختی هارو تحمل کردم تو چی می دونی)نمی دونی وقتی اینا رو خوندم چه طوری شدم مثل اینکه آب یخ بریزن روم .دیوونه شدم گفتم تمام اعتمادم و پیشت از دست دادم دیگه برات مهم نبودم .بی ارزش بی ارزش شدم ...خوب حقم داری یه دختر خوب و خانم که با یه پسرارتباط پیدا نمی کنه .باهاش حرف نمی زنه ...ولی من از دید تو یه دختر خوب نبودم حتما یه دختر خیابونی جلوه می کنم .ولی من تمامه تلاشم رو کرده بودم که تو این جور برداشتی در مورد من نکنی .منو با این دخترای بی سر و پا یکی نکنی .(آخه من فقط باعشقم ارتباط داشتم مگه این گناهه...)ولی آخر هم نشد .این همه دلتنگی ها رو تحمل کردم.دوری ها رو تحمل کردم ولی آخر چی تو برگشتی به من چی گفتی!!!؟؟؟خیلی برام گرون تموم شد خیلی زیاد ..)مونده بودم چی جوابت رو بدم .با یه سختی برات اون جملات رو نوشتم وقتی که گفتی گوشیم messageنمی فرسته و شب بخیر .از خدا خواستم چون از بس که گریه کرده بودم چشمام تار می دید دیگه نمی تونستم جوابت رو بدم ....

نمی دونی از صبح تا حالا چی به من گذشته هزار بار مردم و زنده شدم .احساس میکنم که تو واقعا منو فراموش کردی ..واقعا من نمی خوای ...دیگه تو دلت جایی ندارم ..خیلی احساس بدیه ...خیلی می ترسم .

دیشب خیلی دلم می خواست در جوابت بگم :عزیزکم ...گلم.. نفسم ..زندگیم ..همه هستیم ..عشقم به جونه خودت که می خوام دنیا نباشه دوست دارم تا آخر عمر باهات باشم ..همیشه و در همه حال در کنار هم باشیم ..خیلی دلم می خواد که مونس و همدم هم باشیم .

ولی با این حرفات فهمیدم که اون ارزش قدیم رو برات ندارم .گفتم اگه این حرفا رو بهت بزنم فکر می کنی که بهت دروغ می گم به همین دلیل هیچی نگفتم .با خودم گفتم اگه عشقت فراموشت کرده کاری نکن دوباره براش زنده بشی .گفتم بذار هر جور که راحته زندگی کنه .هر جور که دوست داری زندگی کن و من هم در آتش عشقی که تو واسم درست کردی می سوزم گلم ...

و برای همیشه با یاد و خاطر تو و عشق تو نفس می کشم و لی بدون .بدون داشتن تو زندگی برام پوچ بی معنیه.این نفس کشیدن هم به خاطر اینه که خدا می خواد و اگه دستم خودم می بودو اگه خودکشی گناه نبود تا حالا صد بار مرده بودم...

امشب وقتی همرا هیئت می رفتیم خواهرم تو رو نشون داد که الم رو بلند کرده بودی فقط یه نگاه بهت کردم و از خدا خواستم که هزار سال با سلامتی و سربلندی عمر کنی و المدار امام حسین باشی گلم ...

برات آرزوی موفقیت و سربلندی می کنم گلم و از خدا می خوام که این نوشته ها رو هیچ وقت نخونی

          قربان بهترین گل دنیا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:26  توسط گمشده قلب تو | 

سلام گلم

امشب اومدم آپ کنم و برم .تو هم هستی همین الان هم به من پی ام دادی.ولی آخه گلکم من چه جوری بهت جواب بدم .مگه نگفتم که دیگه باهات حرف نمی زنم ...خدایا دلم نمیاد که عشقم منتظر بمونه ..نمی خوام انتظارهایی که من کشیدم اونم بکشه ...خیلی شرمندشم...منو ببخش.

بذار از دیشب برات بگم گلم .

دیشب وقتی اومدم دیدم هستی البته خبر داشتم میای خودم رو هم آماده کرده بودم که باهات حرف بزنم ولی نمی دونم چرا وقتی دیدم هستی ..وقتی نوشتی سلام .یه هو قلبم ریخت احساس تنهایی کردم ..احساس پوچی ...احساس کردم که در تمامه این مدت که باهات حرف نمی زدم فقط داشتم به خودم دروغ می گفتم ..وای نمی دونی چه حالی داشتم ...نمی تونم بیان کنم ...اشک تو چشمام جمع شده بود .خیلی جلوی خودمو نگه داشتم چون داداشم اینا هم تو اتاق بودن ...نمی دونی..وقتی به خودم اومدم که یه چند دقیقه ای از سلام گفتنت گذشته بود .به خودم گفتم دختر تو این همه انتظارش رو می کشیدی چی شد ؟چرا جوابشو نمی دی؟چرا این همه اذیتش می کنی؟؟

کم کم تونستم تایپ کنم و نوشتم سلام ...وقتی برگشتی بهم گفتی :بی معرفت ..بی انصاف ..شروع کردم به گریه کردن واقعا بهت حق می دادم .خیلی اذیتت کرده بودم .مستحق بیشتر از اینا بودم ولی تو خیلی آقایی ...بزرگواری ...گلی...عشق منی دیگه به همینا قانع شدی.ممنون گلم

اولش خیلی سعی می کردم باهات سرد و خشک برخورد کنم ...جوابات و کوتاه میدادم.اون موقع خیلی از خودم بدم اومد.دلم می خواست بمیرم ...اصلا حالم خیلی بد بود...نمی دونم که چی شد کم کم باهات راحت تر شدم...وقتی اسمم رو صدا می زدی داشتم بال در میاوردم و ازیه طرف مثل این بچه ها که یه چیزی رو گم کردن ذار ذار گریه می کردم ...برگشتی بهم گفتی دلم برات تنگ شده ...می خواستم داد بزنم عزیزم منم دلم برات تنگ شده ...دارم از دوریت دق می کنم ...از این همه انتظار دارم دیوو نه میشم ....ولی سعی کردم خونسرد بگیرم خودم رو .بهت گفتم تو مگه دل داری ....نمی دونی با نوشتن این جمله چقدر گریه کردمخیلی برام سخت بود ولی نوشتم ....

(دیشب احساس کردم خیلی عصبی هستی چون هر چی بهت می گفتم یا ازت می پرسیدم می گفتی بی خیال ...من غلط کردم از این جور حرف ها ....دلیلش رو نفهمیدم .)

دیشب وقتی ازت معذرت خواهی می کردم نمی دونی چه حالی داشتم .خیلی دلم می خواست کنارم می بودی باهام می بودی .دلم می خواست پیشت می بودم به پات می افتادم و ازت معذرت خواهی می کردم .....

دیشب خیلی باهم حرف زدیم من در تمامه این مدت داشتم اشک می ریختم ولی با این حال هم خوشحال بودم که باهات حرف میزدم ...

صبح فقط دعا می کردم که خواب نیافتاده باشی ...

الان هم که این طاهره یه جورایی تو دلمو خالی کرد. یعنی کاری کرد که یه جورایی احساس کنم دلم خیلی واست تنگ شده گلم .خودش داره میره و قراره من بر خلاف حرف دیشبم بیام باهات حرف بزنم .

به همین خاطر بیشتر نمی نویسم.

      دوستت دارم عزیزکم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:22  توسط گمشده قلب تو | 

سلام بی معرفت

امشب هم تنها بودم تنهای تنها هرچند طاهره بود ولی من بازم تنها بودم ..خیلی بی معرفت شدی...خیلی بی وفا شدی...

دیروز هم کمی احساس کردم که تو من و زیر خروارها خاک دفن کردی ...ولی گفتم شاید حدسم اشتباه بوده ولی نه همش درست بود ..

میدونی من تو این وب تمامه دل تنگی هامو...درد و دلامو ...تجربه بی تو بودن رو ...شبهای تنهاییم رو به یادگار می ذارم .دعا می کنم که هیج وقت اینا رو نخونی ..چون نمی خوام نوشته هام تو رو تحت تاثیر قرار بده ...نمی خوام عشق و گدایی کنم ...نمی خوام که عشقم یه طرفه باشه ..نمی خوام تو از راز دلم خبر داشته باشی ...نمی خوام ...نمی خوام ...

اصلا می دونی دلیل این همه بی احترامی چیه ؟ من نمی خوام عشقم رو گدایی کنم .نمی خوام.می دونی چرا بهت می گفتم فراموشم کن؟چرا می گفتم دست از سرم بردار؟چون:

از خودم بدم میومد...از این بدم میومد که با یه پسر در ارتباط بودم ...با یه نامحرم ...دلم نمی خواست که این جوری باشم ...من همیشه دوستام و نصحیت می کردم که با کسی ارتباط نداشته باشن آخرش خودم این کارو انجام دادم...

خیلی برام گرون تموم شد.وقتی باهات حرف می زدم احساس آرامش می کردم و از طرفی هم خودم رو به چشم یه گناهکار می دیدم ..کسی که به خودش و خانوادش داره خیانت می کنه..دلایل من برای اینکه بهت می گفتم فراموش کنم همیناست وخیلی چیزهای دیگه و همه ی اینا رو تو دفتر هم نوشتم اگه یادت باشه ...همه اینا رو تو دفترم هم بهت گفتم ..ولی نمی دونم چرا از روزی که اومدم خونه دلتنگیام شروع شده ...من نمی خواستم دوباره باهات حرف بزنم اما هر شب فقط به خاطر تو آن میشم چون خودت نوشته بودی که کاش یه دفعه دیگه باهام حرف می زدیم .من هم به همین دلیل هر شب میام تا این کارو برات انجام بدم .اگه یادت باشه دفعه قبل هم گفتم این فقط درخواست کوچکی از تو بود و من دوست دارم که هر چی تو بخوای برآورده کنم...اما تو دیگه بعد از اون نوشته ها آن نشدی که نشدی ..

احساس می کنم تمامه حرفات دروغه ..یه دروغه بزرگ.احساسم می گه احتمالا تو می دونی که من نوشته هاتو می خونم به همین دلیل این حرفا رو می نویسی...بازم نمی دونم

منتظر شدم نیومدی ..برام دعا کن که امتحاناتم رو خوب بدم (البته اگه ارزش دعا کردن رو دارم )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:18  توسط گمشده قلب تو | 

سلام گلم

نوشته هاتو خوب خوب خوندم مثل همیشه کلمه به کلمه ..حرف به حرف ...خیلی دلم ازت گرفت آخه بی انصاف من از شوق دیدنت رفتم پشت سر داداشت قایم شدم . چون تاب و تحمل دیدنت رو نداشتم ... باباته همه اون بدی هایی که کردم از نگاه کردن تو چشمات خجالت می کشیدم ...تو نمی دونی که این چند روز که خبری ازت نداشتم چند بار مردم و زنده شدم .دیروز هم به اصرار من رفتیم بیرون .گفتم شاید یه فرجی بشه من بتونم تو رو ببینم .که قربون خدا برم کاری کرد که گلم ...عشقم ...زندگیم رو ببینم .

وای وقتی داشتم میومدم طرفت قلبم رو 180 میزد گفتم حالا من چی بگم .میدونستم که تو با حالت گله با من برخورد می کنی ..از طرفی هم تاب نگاه کردن تو چشمات و نداشتم ولی همش زیر چشمی حواسم بهت بود ..باور کن اگه داداشت نمی بود که من باهاش حرف بزنم نمی دونستم چی کار کنم .نمی دونی وقتی دیدمت انگار که یه جونه تازه گرفتم.انگار تازه متولد شدم . مطمئنم که تو حال منو نداشتی.

باور نمی کنی ولی احساس می کنم که دوباره عاشق شدم .شدت این عشق بیشتر از قبله ...طوری که اگه نمی دیدمت مطمئنم که امتحانام و می افتادم ..

آخه گلم تو که از احوال من خبر نداری همون طور که مامانت از ما دل بریده تو هم از ما دل بریدی .نمی دونی مامانم دیروز چقدر خوشحال شد که دیدت برگشته بهم می گه دلم براش(منظور تو بودی )تنگ شده بود .بی معرفت یادی از ما نمی کنه...

نوشته بودی که باباته این که عکسم رو بهت ندادم که ببینی هنوز ناراحتی آخه عزیزم من تو اون عکس خیلی بد افتاده بودم آخه من اصولا خوش عکس نیستم .به همین دلیل روم نشد که عکس و بدم تو ببینی .اگه هنوز هم ناراحتی من ازت معذرت می خوام ...

یادته یه دفعه بهت گفتم من کسی رو که دوست دارم همیشه اذیتش می کنم .حالشو می گیرم ..اگه می ببینی که بیشتر اوقات اذیتت می کنم یا اینکه ضایعت می کنم یه دلیلش اینه .دلیل دیگش این که می ترسم اگه باهات همراه بشم یعنی هر چی تو بگی ..یا که ازت طرفداری کنم .همه از حسم نسبت به تو بفهمند!! ..با این حال هم که این همه ضایعت می کنم مامانم برگشته بهم می گه: اینا از ته دل نیست ..ظاهریه ...رد گم کنیه ....ولی نمی دونم چرا تو به این نتیجه نرسیدی ؟؟؟؟

یادته بهت می گفتم من عزیزت نیستم مامانت عزیزته ؟؟ولی با این حال هم تو سر حرفت هستی باز هم بهم عزیز می گی ...

گلم نوشته بودی دلت ازم پره .خوب حرف بزن .سرم داد بزن ..باهام دعوا کن ...هر چی دوست داری بهم بگو ...فقط از دست من ناراحت نباش ...تو رو خدا من طاقت ناراحتی تو رو ندارم گلم ...امشب میام تا جایی که می تونی سرم داد بزن ...دعوام کن ...بهم بگو که دوستم نداری ...هر چی دوست داری بهم بگو .

فقط  بهم نگو که از دستم ناراحتی که من دق می کنم

           منتظرم حتما بیای

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 18:5  توسط گمشده قلب تو | 

خدایا هر جا هست پیش هر کسی هست حافظش باش آخه من که به  غیر از اون کسی رو ندارم.....میدونید این چی بود حرف یه  عاشق که حتی عشقش یک  نگاه کوچیک هم به اون نمیکنه . عشقش باهاش قهره ...دیگه به یادش نیست ...

 

         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:18  توسط گمشده قلب تو | 

سلام گلم

چند شبه که انتظارت رو می کشم .خیلی دلواپست بودم خوب شد که دیدمت وگر نه از غصه دق می کردم.نمی دونم چرا پیدات نمی شه چرا دیگه نمیای ؟؟؟می دونی فکر می کنم که تو داری تلافی می کنی ...تلافی همه اون بدی های که من سرت آوردم ..حقمه ...ولی نه این همه به خدا خیلی سخته .درسته که بهت بد کردم ولی عزیزم خیلی بهم سخت می گذره ..الان درکت می کنم ...عزیزم بابت همه بدیهام منو ببخش ...تو رو خدا بیا ..خوب خوب تنبیه شدم .به خدا بسه ...اگه امروز نمی دیدمت می مردم..نمی دونم چرا وقتی دیدمت رفتم پشت سر داداشت قایم شدم ؟باور می کنی اصلا روم نمی شه بهت نگاه کنم.خیلی سخته برام که تو چشمات نگاه کنم .خیلی شرمندتم ...امروز وقتی اسمم رو صدا می زدی انگار یکی داشت دلم رو از جا می کند.نمی دونی که چه جوری بودم ..امشب هم اومدم ...نیومدی ..

یادته برات نوشتم آگه عاشقم نباشی الاهی بمیری...

آگه دوستم نداشته باشی غیر من کسی رو داشته باشی     

                       الاهی بمیری بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم 

 خودم بمیرم...اگه تو یه روز خواسته باشی 

                            که منو دوست نداشته باشی خودم می میرم ....      

برات بمیرم....برات بمیرم....

نبینی قهر خدارو  بدیی یای روزگارو الاهی نمیری ....

                              بمون سایت روی سرم می دونی برات دربه درم

الاهی نمیری ....وقتی تو چشات ضول می زنم

                                                                با غم نگات فال مزنم

وقتی می بینم دوستم داری از ته دلم داد می زنم

                                   اگه یه روزی فرشته ها بخوان تورو زود تر ببرن

 به اونا می گم که از قدیم ماهی رو با تونگش می برن

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:4  توسط گمشده قلب تو | 

سلام عزیزم

نمی دونم کجایی چرا دیگه نمیای .نیستی ...نمی دونم که چی شده ؟؟دیروز هم که برای مراسم هفت همسایه رفتم ندیدمت !خیلی دلواپست شدم ...الان هم خیلی دلم شور می زنه ...نمی دونی که چه غوغایی تو دلمه...نمی دونی ...همون بهتر که نمی دونی ...دیشب به دلیل اینکه که نگرانت بودم ...دلتنگت بودم ...یه جورایی احساس خلا می کردم ...احساس بی ارزشی ...احساس پوچی ...خیلی حالم بد بود ...جات خالی تا جایی که تونستم گریه کردم.گریه گریه گریه ..........

نمی دونم چرا اینجوری شدم ؟من خودم خواستم که تو منو فراموش کنی .ولی حالا دارم از دوریت میمیرم.راستشو بخوای هیچ وقت اینجوری نبودم !! اما حالا:

اسیرم ..دلتنگم..غریبم ..بی کسم..ناامیدم...تنهام....بی تو دارم دیوونه میشم .

فکر می کردم که اگر نبینمت ..اگه باهات حرف نزنم ...می تونم یه کم نسبت به تو سرد بشم ..ولی حالا دارم از غم دوریت ...از غم تنهایی دیوونه میشم ...

می دونی یه مدت زیاد بهت فکر نمی کردم تا فراموشت کنم چرا دروغ ؟فراموش نه..تو دلم زیر خروارهها خاطره مدفونت کنم ...به نظرم موفق هم شده بودم ..تا اینکه طاهره خانوم که بگم خدا به راه راست هدایتش کنه شمارت و تو گوشیم دید .یعنی داشت دفتر تلفنم رو چک می کرد که به این اسم برخورد (عشق)ازم پرسید شماره کیه ؟گفتم یعنی تو نمی دونی عشق من کیه ؟یه لبخند زد ...من که از خوابگاه رفته بودم بیرون فکر کنم شمارت رو گرفته بود (روز جمعه بود)چون گوشی دستش بود هی ردی تماس می داد گفتم کیه ؟گفت هیچی برای یکی از دوستام زنگ زدم دارم حالش رو می گیرم ..منم باور کردم ...چند روز گذشت رفته بودم پیش خانوم مثله این که این بار هم برات تک زده بود .من متوجه نشدم ..تا اینکه روز بعد تو هی برام زنگ می زدی ...مونده بودم که چی کار کنم ... وقتی نوشتی که چرا زنگ می زنی مثله اینکه آب یخ روم بریزن ..تازه فهمیدم که خانوم چی کار کرده ؟!نمی دونی چه حالی شدم تو دلم طاهره رو فحش دادم ...با خودم گفتم خدا کنه که تو نفهمی که این شماره ماله من ...اون وقت تو در مورد من چی فکر می کردی ...به همین دلیل مجبور شدم بهت دروغ بگم ...بعد از اون ماجرا هم چون یه مدت بهت اس ام اس می دادم( برای جواب اون سوالات )گاهی اس ام اس هایی که می خواستم واسه داداشم بفرستم واسه تو میومد...

می دونی کی فهمیدم که عشق من نسبت به تو کم نشده بلکه بیشتر هم شده ...زمانی که این اس ام اس رو برام فرستادی:

نمی دونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد

یا کدوم ترانه من تورو مثل گلی پژمرد

نمی دونم نمی دونم که چی گفتم تو شنیدی

چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی

وای وقتی که اینو خوندم نمی دونی چه حالی شدم .داشتم دیوونه می شدم به خودم گفتم من چقدر دل سنگم ..من اصلا به فکر تو نبودم من فقط به فکر خودم بودم ...من چقدر خود خواهم ...از خودم بدم اومد.

از اون روز به بعد بیشتر و بیشتر عاشقت شدم .احساس کردم ذره ای هم از علاقه من نسبت به تو کم نشده حتی بیشتر هم شده...

بعد از اون روز باز این پیغامت آتیشم زد :

یه دعا می کنم بگو آمین:

خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت .

خواهشی دارم تو در تنهاترین تنهایش تنهای تنهایش نذار.

نمی دونی چه بلایی سرم آوردی ....از اون روز به بعد از تو خجالت می کشم ..دیگه نمی تونم تو چشمات نگاه کنم ...اون روز هم که دیدی رفتم پشت در به خاطر این بود که نمی تونستم باهات روبرو بشم ...نمی تونستم .....از خودم بدم میاد...

منو ببخش ..بابته همه ی بدی هام ...بابته همه ....

امشب هم به انتظار نشستم اما بازم نیومدی...همین طور که انتظارت رو می کشم با خودم فکر می کنم من چه جوری می تونم باهات حرف بزنم ...چی می خوام بهت بگم ؟؟نمی دونم !!!

فقط اینو می دونم که باید ازت حلالیت بطلبم  

     منو ببخش

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:42  توسط گمشده قلب تو | 

 

 

      منتظرتم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:17  توسط گمشده قلب تو | 

 

      بیا ای ناجی قلبم

        بی تو قلب من شکسته
     این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
         ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
          با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
         عاشقم،عاشقترینم
          بگو که اینو میدونم
          حالا که از عشقت دیوونم

             بگو که با تو می مونم
        ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
          با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
          می خوام از دست تو گهواره بسازم
           سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
           می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
            با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
            تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
            بی تو من تنهای تنهام

           دل به خلوت تو بسته ام...

                    پس کجایی عزیزم؟؟؟؟

 همدم  شبهاي دلتنگي من....
امشب مهمون كدوم آسمون بودي ؟ هم صحبت كدوم ستاره ؟
همدرد كدوم مهتاب ؟
یادت هست ؟
شبهاي پريشونیمو  با تو قسمت و ستاره هامو  بغل بغل به آسمون چشماي تو تعارف می  كردم .
سياهچالاي دلتنگيام  رو لبخندهات پرمی كرد .
براي گذري هر چند کوچولو  به آسمون نگاهم برگرد . ببين چه جوری
ماه ذهنم تو سياره خاطرات مي گرده  و اروم  اشك مي ريزه .
بغض هامم جواب نگفته های  فشرده گلوم رو نمی دن ... .
تو نيستي و من ، شبگرد تنها نشین  خلوت غم شدم.. .

دلت میاد.....؟؟؟
 
  

سلام گلم

امشب خیلی منتظرت شدم نیومدی نمی دونم چراآخه بی معرفت فکر نمی کنی من برات غصه می خورم...دل تنگت می شمنه تو دیگه یادی از من نمی کنی ..چه برسه که برام غصه بخوری..

نیومدی .فکر می کنم این درخواستت که گفته بودی می خوای حداقل یه بار باهام حرف بزنی هم دروغ بوده ....دیگه بیشتر از این نمی تونم بمونم ...امیدوارم هر جا هستی موفق و پیروز و سر بلند باشی

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:39  توسط گمشده قلب تو | 

سلام

عزیزم نوشته هاتو خوندم .همه رو کلمه به کلمه ..حرف به حرف .ولی یه حسه غریبی بهم می گه که این نوشته ها حرف دلت نیست .احساس می کنم که داری بهم دروغ می گی ...نمی دونم چرا این احساس و دارم ولی از نوشته هات از حالت بیانش .احساس می کنم که تو خبر داری که من نوشته هاتو می خونم .به همین دلیل این حرفا رو می زنی ...فکر می کنم تمامه حرفات برای دل خوشی منه.می دونی من و تو خیلی از هم فاصله گرفتیم.این دوری از حرفات معلومه....

عزیزم فکر می کنم اون عشق و علاقه قدیم و نداری .اصلا دیگه اون عشق تو حرفات موج نمی زنه .احساس می کنم واقعا تو رو از دست دادم .دیگه ماله من نیستی .تو نوشته هات وقتی خوندم که نوشتنه بودی شاید به هم نرسیم خیلی دلم گرفت .دیگه فهمیدم که تو اونو بیشتر از من دوست داری .فهمیدم برات بی ارزش شدم ..دیگه دوستم نداری ..تمامه نوشته هات از روی اجبار(چون می دوونی من می خونم اینا رو می نویسه )اینا حرف دلت نیست ..ولی نه من نباید ناراحت بشم چون خودم خواستم .خودم خواستم که تو منو فراموش کنی و تو هم به حرف من گوش کردی .من نباید ناراحت باشم !!!باید از دست خودم عصبانی و دلگیر باشم نه تو گلم ...

برات دعا می کنم که به اون برسی .دیگه تو عشق اون شکست نخوری ...البته می دوونم که میرسی .چون مطمئنم مامات هم با اون موافق هسته .پس غصه اش رو نخور دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره ....

میدونی دیروز وقتی نوشته هات و خوندم و دیدم که نوشتی که می خوای فقط یه بار دیگه باهام حرف بزنی خیلی دلم گرفت .گفتم دیگه برات تموم شدم ...با این حال چون آرزوت بود البته فکر می کنم ؟

من دیشب اومدم که برای آخرین بار با هم حرف بزنیم و تو به آرزووت برسی چون من دوست دارم هر چی که تو از من بخوای برات برآورده کنم و این درخواستت کوچکترین چیزی بود که از من خواسته بودی و من هم اومدم تا برای آخرین بار با هم حرف بزنیم اما هر چی منتظر شدم تو نیومدی که نیومدی ...امشب هم میام تا شاید تو بیای و من با تو حرف بزنم تا آخرین درخواستت رو انجام داده باشم ....

امیدوارم بیای من منتظر می مونم خودت بهتر می دونی که من معمولا کی هستم پس بیا ...منتظرتم

(ولی نمی دونم که چی باید بگم!!؟؟ ..نمی دونم که چه جوری باید شروع کنم ؟؟!!آخه من چی دارم که بهت بگم گلکم ؟؟......)

تو مرا فراموش خواهی کرد برای همیشه          و من عاشقانه تر از همیشه خواهم سرود

       شعر دلتنگی هایم را                                        برای تو محبوب رویاهایم

               عاشقانه تر از همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:46  توسط گمشده قلب تو | 

   

            

 

     دلم برات تنگ شده گلم   

    

                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 1:40  توسط گمشده قلب تو | 
 

سلام

سلامی به وسعت روح مهربون و بزرگت .عزیزم

گلم...عشقم...امیدم...نفسم ...

امشب وقعا دلم برات تنگ شده ...دلم میخواد کنارم باشی .باهام حرف بزنی ...نوازشم کنی ...بهم بگی چی شده ؟چرا این همه دل تنگی من که کنارتم ؟....از چی نگرانی ؟چرا غصه می خوری؟؟؟و هزار تا حرف دیگه ...

نمی دونم چرا ؟؟ولی یه چیزی بهم می گه تو دیگه ماله من نیستی !دیگه اون عشق من نیستی !اونی که همش بهم می گفت دوستت دارم ...اونی که بهم می گفت دلم برات تنگ می شه ...اونی که روزی ده بار با هم حرف می زدیم ...اونی که بهم می گفت عشق اول و آخرم تویی ...اونی که می گفت تا آخرین لحظه زندگیم عاشقت می مونم کو؟؟؟؟دیگه نیست  دیگه یادی از من نمی کنه ...خبر از من نمی گیره ...نمی پرسه من زنده ام .مرده ام....

می دونم دیگه برات ارزش ندارم .می دونم دیگه منو دوست نداری .می دونم که برات مرده ام .همه اینا رو می دونم .حتی می دونم که الان با کی میونت خوب شده ..می دونم با کی می گی و می خندی و یاد منو نمی کنی.می دونم که خیلی بهت خوش می گذره ..می دونم که دوسش داری ..می دونم که ازم خسته شدی..

همه اینا رو خوب می دونم .فقط یه خواهش ازت دارم اگه هنوز اون ته مه های قلبت یه ذره برات ارزش دارم .می خوام بهم قول بدی برخورد خودت و با خانواده من درست کنی.خواهش می کنم بهم قول بده...می دونی مامانم خبر داره که من دوستت دارم .وقتی این جور برخورد ها رو از تو می بینه یه جوری بهم نگاه می کنه که دلم می خواد همون لحظه زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه .بهم قول بده آخه من نمی خوام پشت سر محبوب من .عشق من حرف بزنن ...قول بده جونه من (البته اگه هنوز برات ارزش داره که می دونم نداره)  ...همین یه کار و برام انجام بدی.

یه چیز دیگه خیلی دلم گرفت وقتی شنیدم مامانت بدون خداحافظی از ما رفته .نمی دونی که چقدر دلم براش تنگ شده .مامانت خیلی بی انصافه ...دلم می خواست بهش بگم برام دعا کنه .برای من برای عشقم ....برای سلامتی تو ...برای خوشبختی تو ..برای جفتمون دعا کنه ...دیگه اصلا نمی خوام با مامانت حرف بزنم ...عیبی نداره تو فقط همون چیزی که ازت خواستم رو برام انجام بده بهم قول دادی(البته اگه هنوز برات ارزش داشته باشم)

منم بهت قول می دم که دیگه منو نبینی عزیزکم .قول می دم ...قول می دوم که دیگه انتظار دیدنت رو نکشم ...دیگه واسه دیدینت لحظه شماری نکنم ...دیگه به این امید نباشم که تو یه روز ی ماله من میشی ....ولی اینو بدون که تا آخرین لحظه زندگیم ....تا آخرین ضربان قلبم ...به فکر تو و یاد تو هستم و حتی آخرین ضربان قلب من به عشق تو می زنه گلم

                         دوستت دارم تا آخرین نفس

            (نفسم دوستت دارم)

 

دوستت دارم تا آخرین نفس

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:15  توسط گمشده قلب تو | 
 

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست.

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام.

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست.

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست.

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو راديديم نوشتم...

ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد.

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم با توبودن است......

ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد.

ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

ازتنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم.

ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند.

ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم.

پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 17:58  توسط گمشده قلب تو | 

اگر کسی را دوست داشتی لبخندی به او هدیه بده

 و

 اگر بیشتر دوستش میداری عشقت را به او هدیه کن

و

اگر تا بی انتها دوستش داری لبخند و عشقت را در

 

شاخه گلی خلاصه کن و آن را از قلبت بچین و به او بده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:10  توسط گمشده قلب تو | 

زيباست به خاطره تو زيستن....

وبي تو ماندن.....

و به پاي تو سوختن و چه تلخ وغم انگيز است....

دور از تو بودن....

براي تو گريستن.....

و به عشق زيباي تو نرسيدن.....

اي كاش مي دانستي بدون تو

و به دور از دستهاي مهربان و قلب حساس

زندگي چه سخت نا شكيباست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:6  توسط گمشده قلب تو | 

   دوست دارم نگاهت را 

 کلامت را و آغوش مهربانت را

 

تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا

نه کم است

به اندازه تمام زيباييهاي دنيا

نه باز هم کم است

تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم

من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم

در هر نفسم عطرت را حس کردم

و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را

زندگي کردم

ديگر در پس کوچه هاي خاطراتت جستوجويم نکن ،

 مرا نخواهي يافت

که من در تو محو شدم

و چه درآميختن زيبايي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 23:59  توسط گمشده قلب تو | 

سلام

من دوباره اومدم .امروز حوس کردم که بیام و دوباره بنویسم برای خودم .برای دلم برای خودمون .نمی دونم چرا اون حرف ها رو نوشتم(منظورم نوشته های قبلی بود) فقط اینو می دونم که یه حسه غریب بهم می گفت که دختر بنویس و من هم نوشتم ولی بعد از نوشته های خودم پشیمون شدم .ولی از این خهوشحالم که نه تو و نه هیچ کس دیگه ای این نوشته ها رو نمی خونه.خدایا شکرت.

می دونی من خیلی وقته که دوستت دارم و این عشق خیلی عمیقه و هر کاری هم که بکنم نمی تونم فراموشت کنم .ولی به عشق تو مطمئن نیستم .یعنی باور نمی کنم که تو منو دوست داشته باشی نمی دونم چرا این حس و نسبت به تو دارم ولی هر روز بیشتر از قبل احساس می کنم که این دوست داشتنه تو یه تحمیله یا یه جور تلقین .نمی دونم .....می دونی  دلیله این که من نسبت به عشق تو شک دارم چیه؟اینه که تو هیچ وقت دلیل محکمی برای دوست داشتن من نمیاری ؟ نمی دونم چرا ؟ولی تو همیشه از این سوال من فراری بودی...نمی دونی تو این چند روز که تمامه تلاشم رو برای فراموشی تو کردم چقدر بهم سخت  گذشت .خیلی سخته یه نفر رو که خیلی دوست داری یه هو بخوای فراموشش کنی .ولی من تمامه تلاشم رو کردم و خوشبختانه  شکست خوردم.می دونی من احساس می کنم که من و تو اصلا به درد هم نمی خوریم در ثانی با این اخلاقی که مامانه تو و بابای من داره منو تو اصلا نمی تونیم یک ثانیه هم در کنار هم باشیم.

ای دختر جون(منظورم خومدمه)هرچند نمی تونی عشقت رو فراموش کنی ولی می تونی با یاد اون زندگی کنی و بذاری که اون هم برای خودش زندگی کنه نه برای تو .پس از همین امروز تلاش کن .تو می تونی .تو می تونی .(من می تونم ...من باید بتونم . من تمامه تلاشم رو می کنم .فقط برای تو و به خاطر خوشبختی تو ...)

بازم میام سراغ این وبلاگ ولی دعا می کنم این بار با حسی عاشقانه تر و غریبانه تر و صبورتر بیام .

 

من می خوام که تو دریای عشق .یه شناگر ماهر باشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:47  توسط گمشده قلب تو | 

                                حرف ِ اول ِ الفبا ، تو دله  عاشقا داله
                      

                      با ( الف ) دوست دارم ها ، يه تصوره محاله

                    با دوست دارم شروع شد ، جمله هاي عاشقونه
                  

                   منم اين جمله رُ ساختم ، دل دوست داره ديوونه

                      من خودم يه جمله هستم ، با نهاد و با گزاره
                     

                      فعل من پُر از پرستش ، شب من پُر از ستاره

                     تو رُ ديدم ، تو رُ خواستم ، اومدي تو سرنوشتم
                 

                    تو رُ توي شعر ِ رگهام ، جمله جمله خون نوشتم

                      اي كه مستقبل و ماضي ، توي چشماي تو حاله
                  

                         ازل و ابد تو چشمات ، رنگ قهوه ايه فاله

                        حرف ِ اول ِ الفبا ، بعد از اين هميشه داله
                       

                           با ( الف ) نوشتن دل ، يه تصور محاله

                     با دوست دارم شروع شد ، جمله هاي عاشقونه
                

                     منم اين جمله رُ ساختم ، دل دوست داره ديوونه .

 

باور کن نمی دونم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:4  توسط گمشده قلب تو | 

به نام تک نوازنده گیتار هستی

من نوشته هاتو خوندم خیلی اعصابم داغون شد .من نمی دونم مامانت رو چه حسابی گفته که من داداشت رو بیشتر از تو دوست دارم .درسته با داداشت راحت بودم ولی این راحتی من دلیله دیگه ای داشت .من می دونستم که داداشت یکی دیگه رو دوست داره و من رو واقعا به چشم یه دختر دایی می دید نه چیز دیگه .در ثانی من از داداشت متنفرم .از اخلاقش. از رفتارش. از حرف زدنش. از افکارش .از غرور بی جاش .از همه اینا بدم میاد و ازش متنفرم .تازه برای دوست داشتن تو من تلاش کردم ولی با این حال هم ازت بدم میاد .

ازداداشت که واقعا بدم میومده و میاد .واقعا نمی دونم مامانت چه جوری این حرف رو زده ؟

 اگه من برای دوست داشتن تو تلاش کردم فقط به این دلیل بوده که واقعا تو رو می خواستم .من مامانت رو هم دوست داشتم که الان اونم از دلم رفته .دیگه اونم دوست ندارم .مامانت با آوردن عروس واسه خودش مغرور شد دیگه اون عمه ی قدیم نبود اونی که من دوستش داشتم نبود.

شما هاخانوادگی برای اعصاب داغون کردن استادین .همتون یاد دارین چه جوری طرف مقابلتون رو عصبی کنین .می دونی من از تو از مامانت از بابات از اون داداش مغرورت از همتون بدم میاد به چه زبونی بگم بدم میاد.

خوب شد این حرف ها رو نوشتم.رو دلم سنگینی می کرد حالا واقعا سبک شدم. از طرف دیگه خوبه که تو اینا رو نمی خونی چون اگه یه ذره ارزش هم برات داشتم با خوندن این حرف ها همون رو هم از دست می دادم.

درسته ازت متنفر هستم ولی همیشه از خدا خواستم هر چی که از خدا می خوای بهت بده .ازش خواستم که تو رو سالم نگه داره.ازش خواستم تو رو خوشبخت کنه

          الهی آمین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 7:58  توسط گمشده قلب تو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من گمشده قلب تو هستم .دختری 19 ساله که تنها گناهش دوست داشتنه و به جرم این دوست داشتن به یه عمر انتظار محکوم شده و در زندان زندگی اسیر ه وراهی برای تبرعه شدن نداره.من برای تحمل این محکومیت سخت تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو بسازم و توش حرف های دلمو بزنم . حرف های دلمو به کسی بزنم که این حکم رو برام صادر کرد ولی با این حال خیلی دوستش دارم واین وبلاگ رو با تمام عشق تقدیم بهش می کنم و بهش می گم خیلی دوستت دارم .


پیوندهای روزانه
طرحی از عشق
خلوت تنهایی آقا حسین
LINKIN PARK
آهنگ مطالب جالب و خواندنی
تنهاترین ستاره من
عاشقان به کلبه عاشق تنها خوش آمدید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
سایت تخصصی دانلود
یه سایت زیبا
بهترین عکس ها
یک کلیپ زیبا از ماهسون
دانلود بهترین موزیک ها
جزیره دانلود
قالب ساز
یه کلیپ قشنگ
کاخ تنهایی
بهترین لینک ها
با عشق تقدیم به تو نازنین
یک کلیپ زیبا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان